تبليغاتX
درد و دل هاي يه دل ديوونه





























درد و دل هاي يه دل ديوونه

نفس می کشم پس هستم

بادبادک های بچگی ام را دوست دارم
اما هیچ کدامشان وفایی نداشتن
بازی مورد علاقه ام این بود
با زحمت درست کنی و به باد دهی
مانند تو

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 20:57 توسط رضا طهرانی|

این چند خط درد و دلی است به خدا پس هیچ شخص حقوقی یا حقیقی به خودش نگیرد

سلام خدا

خدا اومدم بنالم از دست مردمانی که تو خلق کردی و ما بزرگشان می دانم این مردمان ما را نیز بزرگ کردن اما نمی دانی چه بلبشویی به پاست طناب شده مرض میان زندگی و مرگ ، خسته ای از خداوندگاری چرا تو هم از همه جای تو بودن خسته شدی من هم پس زحمت را کم می کنم بعدا خدمت می رسم تا خدای یزدان به یزدانی ات خود خدای مسلکان دیگر را از زمین بردارد

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 17:19 توسط رضا طهرانی|

حرفی نیس

اشکی نیس

اما یک لقمه نان می خواهم

لطفا جرم ام سیاسی نشود

حتی برای لبخند های تلخ مادرم

فقط باید بایستم از زور گویی های شما

زور بگویید تا ما هم زور بشنویم

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 22:19 توسط رضا طهرانی|

دیوانه ام شاید

لباس هایم که سفید است

تنم بوی جنازه می دهد

چشمانم در نور خورشید سیاهی می بیند

بینی ام از کار افتاده

گارانتی ندارد پس نفس نمی کشم

بو ها  را دسته بندی کرده ام

مانند رنگ ها در جبعه اش

فرقی نمی کند

چه رنگی می بینم

بو می کنم

مهم این است

که در خود می میرم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 22:25 توسط رضا طهرانی|

نبودم ولی نمی دونم چرا برا چی و به چه دلیل اما به هر حال دوباره از سفر تنهایی اومدم

ما برفتیم در جا به سمت خدا

نه خدا آن بالا بود نه من بر هوا

من ماندم که چه شد این شدم

مورچه بودم بهتر بودم شاید

یا که گفت شاعر پر نام بی نام من

میان ماه من تا ماه گردون

تفاوت از خدا تا خلیفه است  

 

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 11:24 توسط رضا طهرانی|

عید شده ولی هنوز از سال 89 خسته ام همونطوری که از سال 88 خسته بودم و همنطوری که از سال 87 بودم و .... 

بی خیالی خودت طی می کنی خدا فکر می کنی بنده هات می تونن بی خیالی طی کنن بابا دم ات گرم صفحه شطرنج کردی زندگی رو ما هم شدیم مهره سربازش ول کن خدا این بازی رو خسته نشدی به اسم خودت

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 15:38 توسط رضا طهرانی|


بسی رنج بردم در این چند سال
که درس می خواندم میشدم حال به حال
که دوستان میدیدم رنگابه رنگ
که رنگ ها عوض می شد عین پلنگ
چو دختر نباشد دانشگاه نباد
چو پسر نباشد فرقی نداشت
همه خوشحالیم در این جا مکان
عشق می بازیم ما اندر هوا
گویند استادها حرف قشنگ
گاه گداری می کشند می شن مشنگ
ما کجا بودیم آنها کجا
او کجا بود ما نمی دانیم خدا
دوستان یک به یک کچل شدند
گاه به گاهی زلفشان آشفته تر
از بر دلربایی زلف یار
ساعت ها دور میدون گل بهار
می ایستادن یک به یک بی صدا
بر نگاه افزوده شد بی شک خدا
 نام اش آزاد است اسلامی وطن
هر چه دین اسلام هم آزاد بود 
از پسر بلکه ما خارج شویم
یک به یک دختر را وارد شویم
دختران از بهر آن ماله کشی
چشم های تا به تا و رنگ کشی
لباس های کردی ، رشتی و سیم کشی
محجوب با عفاف نازکشی
عاشق بندبازی و آدامس کشی
زلف ها ارغوان سبز شراب مش کشی
اعصاب ما کردن کش مشی
این نبود اوضاع احوال ما
که چشم ها گود بیفتد اندر خفا  

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 11:29 توسط رضا طهرانی|

 فیلم جنگی کمی سید جواد هاشمی به مقدار لازم جمشید هاشم پور و مقدار یک قاشق چایی خوری علی دهکردی

فیلم طنز مقدار لازم سید جواد رضویان با رضا شفیعی جم هم می زنیم کمی احمد پور مخبر اضافه می کنیم و در آخر با محمد رضا شریفی نیا داخل فر میزاریم

فیلم جنایی کمی بهرام رادان و حامد بهداد را تلفیق می کنیم و در آخر همه مواد را دور می ریزیم

فیلم طنز جنگی : کمی سید جواد هاشمی به مقداری که مواد لازم را می شه داخل آن پهن کرد سپس کمی امین حیایی با محمد رضا شریفی نیا اضافه می کنیم و برای مین کورس هم ارژنگ امیر فضلی و اکبر عبدی را میکس می کنیم سپس برای آمادگی دسر آب دوغ خیاری سینمای خود کمی صفارهرندی اضافه می کنیم تا کلا عین گالیلا بالانکا هنر ما را خوش پخت کند

فیلم رمانتیک : محمد گلزار به مقدار خیلی زیاد به علاوه مهناز افشار و مکمل غذا را نیز الناز شاکردوست اضافه می کنیم و برا مشروبات الکلی چون خیلی محدود سرو می شود گلشیفته فراهانی پیشنهاد می شود

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 23:27 توسط رضا طهرانی|

مچاله می کنم 

دور می اندازم

در سطلی زباله 

که پر از خاطرات نه چندان دور من است

مچاله می کنم و دور می اندازم

از نبود بی کسی هایم

از انتهایی که همان ابتدا بود

و من مسیر را اشتباه می رفتم

لعنت بر زمین فوتبالی

بنا به دستور رنگش عوض شده

مچاله می کنم

خودم را

تا مغزم عین فندق

از سرم به سطل آشغال پرت شود

و ساعت 9 یا 21 خودم بیرون می ایستم

تا من را تا مقصد دوستانم برسانم

که من بدقول نباشم

خسته ای و آواره

ولی مقصد آنجا نبود

من فکر نمی کردم

که این گونه قرمزی چشمم

بدون نبود لحظات

خون تر شود

پس این خاطرات

یک مشت زباله است

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 23:41 توسط رضا طهرانی|

گریه کن آسمان

که شاید ندیده باشی بندگانی مانند من

که زیر آفتاب خورشیدات راه می روند و گریه می کنند

گریه کن آسمان

که شاید ندیده باشی بندگانی مانند من

که تو را کثیف می کنند و خود را تعطیل

گریه کن آسمان

که شاید ندیده باشی بندگانی مانند من

که زیر باران ات با همراه دیگران راه می روند

و همراه آنها با دیگر راه می روند

و راه می روند

                    می روند

                                            می روند

تا گریه کردن ات تمام شود

پس گریه کن آسمان

از ته دل

تا من هم تو را همراهی کنم

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 20:32 توسط رضا طهرانی|


آخرين مطالب
» بادبادک
» خدا ظلم را تعریف نمی کند
» حرفی نیس
» دیوانه ام
» فاصله تا زمین
» عید شد ولی خسته ام
» شعری از من مع الباب دانشگاه تهران شمال از خودم
» آثار سینمایی ایران
» یک مشت خاطره ی زباله
» گریه کن آسمان
Design By : Pars Skin