نفس می کشم پس هستم
می نگرم بر دریای بزرگ اجداد خودم در خیال غرق می شوم صدایی می آید چشم باز می کنم مبهوت ایرانی ، ایران کجاست نقشه را نشان اش میدهم می گویم ببین نام اش را می گوید من کوروش ام فرزند خاک ایران نگاه اش می کنم با خجالت با دست نشانه ای از ایران به او می دهم نگاه می کند بغض می کند مبهوت می ماند و من خجالت زده می مانم چون اجدادم امانتدار های خوبی نبودند صدایش می کنم خموش تر از خود می پرسم سکوت کنم یا فریاد سر دهم یک کلمه می گوید شاید جمله شاید راه زندگی نمی دانم ولی فقط این جواب مرا قانع کرد گفت : عمل ، عمل و رفت در کتاب تاریخ کودکی ام سرکش مشو آدم که زمین جایگاه توست ای آدم که بر خاک خشک قدم بر می داری جایگاه تو کشتی نوح است وبس ای آدم ساکت باش در آن محشر مسجد فرق شکافته ی علی و آن سر بریده بر نیزه ای آدم سکوت کن بر رای و کشور ات بر خاک ات چون باتوم و گاز بر حلق فرو می کنند ای آدم سکوت نام ات هر چی هست بگذار صدای حیوانها بیاید چون زیبا تر از توست سرکش نشو آدم چون آدمیت سنگی است و شیشه ای بر وجود با بنام روح واسه نابودی و تو نابودی ای آدم از من گذر کن بیخیال بر من نگاه کن بیخیال از آن کودک کوچک که آدامس و فال و کاغذ می فروشد بیخیال از آن مرد بیچاره معتاد پر درد کنار جوب افتاده چه بی رنگ بیخیال از زن بیوه کنار یک خیابان منتظر مردان غریبه بیخیال از خدا از من بندگان بی خدا بیخیال از خودت باش تک و تنها بیخیال از عشق فروش هرزه ای که عشق می فروشد مفت بیخیال از آهن پرست این خیابان تا دستی ول کند بر دل ماشین یک بچه پولدار بیخیال از این دنیا بیخیال بیخالی های این دنیا که غرق ات می کند در موج و سنگ و آه که دفتر خاطرات پر نمود بی محتوا حرف ربط و حرف هجو حرف غم همه رو می زد پشت هم بی خط و کسر آخرش اتمام این دفتر چه بود هرچه بود و هرچه این ها گفته بود آخرش رنگ چراغ سبز بود رخ نمای آهسته و آرامش این تن بود من که زرد این دنیا شدم مثل کاغذ نه دندان نه برگ یک پیچک شدم دل دادم به هرزه دلم در بین دل ها گم شد شنیدم لیلی مجنون هم هرزه شده مجنون هم تصمیم گرفت عاقل بشه شیرین خسرو برای فرهاد دل آورده که خرج سنگینه باید تن و پا بسپره شنیدم که این همه داستان ایرانی آخر و عاقبت تموم شد چه جوری اما منم در خیابان و راه تک راه اما در پیروزی می خندم حرف می زنم با خدا خدا چه دنیای با حالی داری چرا خدا جواب میده با برف بارون ببین می شورم این دنیا رو من چه آسون نگات بشور ای جوان تنها که تو من داری بدون حساب تا تمام شود یک بازی فوتبال راه رفتن آدمها رفتن مترو خلوت ماندن آه بر دیوار ضرب باتوم بر یک دختر چشمها پر خون برادر می مانیم و نگاه می کنیم بر ماتم مرغ که او هضم می شود در معده فرقی نمی کند عزادار است یا عروس را به زور چشم نامحرم به خانه می برند اینجا وقت اضافه است حتی برای دنیا آمدن نگاه کردن ، مردن و خندیدن بر سر قبر دیگران چون همه جا خاک سرد است من وقت اضافه می خواهم از قضات محترم که نگاه کنم به در و دیوار دست نوشته ها را پاک می کنند انگار صاحب کاغذ زمین خودشان هستند نه خدا من می روم و به ساعت زمان می رسم وقت او هم اضافه است حتی برای تلف شدن صدا را می شنوم صدا دم است یا بازدم صدای ممتد در زدن است صدای راه رفتن است با قدم های پیوسته صدا قطره ی اشک است که دو قطره فقط می ریزد هیس صدا را می شنوم صدای دست است چون یک دست هرگز صدا ندارد صدا را می شنوم انگار در دره کوهم بلند ، و معکوس هیس صدا را می شنوم همان صدای اشک ، دم و بازدم و قدم را صدای تنهایی در یاکریم صدای گریه بچه و لالایی مادر صدای تنهایی من با خودم هیس می شنوم سکوت کن می شنوم تو می خواهی بمانی ولی روحت امانت نمی دهد برو برو تا درختان رفته رفته درگوش هم زمزمه ، شاید خنده ، شاید نگه دارند من می مانم همان ته ته جاده چون مسیر ها یکی می شوند یه بحث فلسفی می گه من خیلی اون دوست دارم یا اینکه اون من خیلی دوست داره به هر حال یکی این وسط همدیگر و دوست داره ولی وای به احوال اون روزی که هیچکس هیچکس و دوست نداشته باشه اما همیشه تو این وسط ها یکی یکی دوست داره شاید آدم نباشه اما خدا که می تونه باشه دل دوستم خیلی تنهاست علاوه بر اینکه دوستم همکارم هم هست علاوه بر این ها یه نفری که از من خیلی بیشتر سابقه دارم اما دل دوست همکارم که مافوق من می شه تنهاست به هر حال دلی که تنها نباشه دل نیست قلوه است حالا برگردیم سر بحث خودمون می گن دو دو تا چهارتا اما تو این چند وقته تو این دنیا فهمیدم هیچی ثابت نیست مگر اینکه خلاف اش ثابت شه پس در نتیجه ثابت نیست و در مجموع آدمها کسایی می خوان دوست داشته باشن که دوست داشتنی نیستن آدما می خوان کسایی رو برای تنهایی فرار کردن انتخاب کنن که تنها ترشون می کنه و تو بازی قرار می گیرن که خطرناک نیست ولی خیلی ساده گیم اورت می کنه اما الان قدم هام فضای بازی دور و ورش و پاچه شلوارهای بغل دستی ، جلویمو خاکی نمی کنه به هر حال اینا رو نگفتم که درد دل کرده باشم اینا رو گفتم که تصویراش از یادم پاک نشه دلم تنگ از اون آدم هایی که معرفت هاشون خونه بچگی هاشون جا گذاشتن اما این داستان من که چند قسمت داره نمی خواد اینا رو بگه بلکه می خواد با حرف هاش بخنده و بفهمه که دیگه هیچ چی بلد نیست بگه پایان قسمت اول راه و من یک خیال خستگی پا و لبهای باز چشمانِ کم سو اشک و آه خواهر راه و بیراه من امیدش بود دو رنگ دست تنها بالا انگشتان جم ، دو دست تنها آه و غم ، خنده دوستان آینه ی عشق ام پر صدای خرد بچه طناب و چهارپایه راه یک گام بلند من پشت او قایم زندگی طناب آبی سرخ فریاد پدر کو رضایت مادر ؟ کو اشک و مرحم ؟ پدرش قول داد مرد زیر دستانش کف مردم تنها جمع مادر ، افراد و چند بازیگر من حدیث یادم رفت بخشش دولت نه اسلام پر ، مرگ از سر بهنود رفت بر ماشین سفید چند رنگ آنها ماندند پشت درب سایه هاشان ترک کردند از خجالت من همانجا ماندم ای وحشت پدرش رنگ آدمیت زد او رفت از پای یک راه پای مردم در راه اش ماندند سلام ای باد صبحی ای باد شرقی چرا اینگونه ای تو حال نداری ؟ شنیدم تنها می ری اینور و اونور برات پیدا کنم یک یار و یاور شنیدم مردی هستی خوش سر سیم زپای خویش نداری بندی از پیش جوابم ده چرا یاور نخواهی یه همراه و یه همدل تو نخواهی جوابی داد دندانم بشکست سرش را کند بالاتر ز من کرد به من گفتش کدام یاور پیدا کرده ای تو که دل بازد ولی پایین نبازد مگر یادت نبود چند سالیس فلان یاور بود هم خانه احمد درویش که پنچ سالی نمود او را دست مالی ز او هم بر در و همسایه رسيد حالی سپس آمد سری در سرسرای تو درآورد دل خود را مجنون تو ها کرد سپس دیدیش در پارک با دیگری بود ز دوست خویش سرش در سر سری بود سپس دیدی در جای زندگانی که تن و پا فروشد به حرامی یادم هست ز این دنیا تو را هم رها کرد گر تو خواهی من که یادم هست با تو چه ها کرد سپس چاقو کشیدند واسه تو ز درویش یارت بود گمانم یا دوست تو شنیدم دوستشم دوست خوبی است ولیکن دوستشم کردن یه جا سست به هر حال حرفهایت را کرد دیالوگ ولیکن او همیشه می زد زِر مفت شنيدم بر سر تخت يادت مي كنَد لباس مي كُند با آن پسر بحث شنيدم گفت بيا همدم من شو ولي همدم كه شريكِ جنسي ام شو شنيدم او افليج شد خود را نمود كيش ولي سالمتر از هر كس دل و تن مي دهد به ديگران بيش ولي او هچنان رفته است سر كار چه من ديدم چه خود ديدي چه الله كه نقش تخت خواب بر خود ببيند و نر را بر روي خود خفته نشيند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

